۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

قسمت دوم

... ژاکلین می ره کنارش و ازش می پرسه: Can I Help You? یکهو پسره سرش رو بلند می کنه و می گه ها؟! کلی سر همین "ها" گفتنه من و مامان خندیدیم. نگو پسره یکی از اتباع بیگانه همسایه بوده که موهاشونو رنگ می کنن و توی ویترین داشته دنبال سوسکی می گشته که از سر و روی کتابها بالا و پایین می رفته. راستش حس می کنم ژاکلین مثل آدم کوریه که تازه بینا شده. با عشق از چیزهایی حرف می زنه که یا هیچ وقت بهشون دقت نکردم یا همیشه رفتن روی اعصابم. برای مثال. براش خیلی جالبه که رنگ تهران با بقیه شهرهای دنیا متفاوته. بار اولی که اینو بهم گفت، فکر کردم منظورش اون رنگ مُرده و کدر تهرانه. بهش که گفتم گفت که چرا اینجوری درباره ش حرف می زنم. گفت این رنگ مرده نیست. انگار یک فیلتر گذاشتن روی تهران. یک فیلتر خاکی رنگ. انگار که آدم قراره توی این شهر به چشماش استراحت بده و نذاره که رنگ ها به چشمهاش هجوم بیارن.باورم نمی شد استدلالشو. یا می گفت تهران پر از آدمهای جور واجوریه که دارن با عشق با هم زندگی می کنن.گفتم چرا این فکرو می کنی؟ گفت آخه همیشه دارن به هم لبخند می زنن. مثلا خود من. از وقتی اومدم اینجا، جز خوبی و لبخند از مردم هیچی ندیدم. این جمله رو که گفت زدم زیر خنده. می گفت چرا می خندی؟ گفتم واقعا نمی دونم چرا می خندم. ولی این احمقانه ترین توصیفیه که درمورد مردم تهران شنیدم. فکر کنم بَرِش خورد. چون سکوت کرد. بهش گفتم ببخشید. دلیلشو بعدا بهت می گم. بذار فعلا اینجا باشی و خوش بگذرونی تا بعد. یا عاشق شبهای تهرانه. یک بار برده بودمش حصارک (ته پونک) هوا داشت تاریک می شد. یک گرگ و میش قشنگی بود. چراغهای شهر هم تک و توک معلوم می شدن. هر طرف که می چرخید، یک صدای عجیبی از خودش در می آورد. اووووه. واااااااو. برج میلاد رو که دید، فقط سکوت کرد. بعد چند دقیقه بهم گفتم می بینی چه با شکوهه؟ خیلی غصه ام گرفته بود. نمی تونستم و دلم نمی اومد بهش بگم وقتی چراغ های این شهرو می بینم که روشن می شه، حالم بدتره. فکر می کنم شب که می شه، اون کرم هایی که مردم تو زیر زمین خونه هاشون قایم کردن، برای هواخوری میان روی زمین. دلم نمی خواست بهش بگم که سیاه ترین اتفاقها توی این شهر خوشگل موشگل، توی همین شب تاریک می افته. به نظرم ژاکلین مثل نوزادی بود که تازه به دنیا اومده. باید کم کم بزرگ بشه. شاید اصلا لازم نباشه بدونه که کجای دنیا واستاده. اونجا بهم یک خبری داد. بهم گفت که می خوام غافلگیرت بکنم نیره. جا خوردم! چی می خواد بهم بگه؟ گفت می خوام اینجا بمونم. احساس می کنم اینجا تنها جاییه روی زمین که برای من ساخته شده. این نور. این هوا. این انرژی مثبت که توی هوا موج می زنه. می خوام کمکم کنی خونه پیدا کنم. نمی تونم بگم خیلی جا خوردم. تعجب کردم ولی نه خیلی. راستش با اون توصیفاتش از فرودگاه (حایی که من همیشه با کارکنانش دعوام می شه) باید می فهمیدم که این دختر توی عوالم "ای ایران، مرز پر گهر" ئه. باشه ژاکلین. از فردا شروع می کنیم. دوست داری شام بریم کجا؟ گفت دلم غذا می خواد. گرسنه م. خیلی زیاد. پیتزا؟ همبرگر؟ پاستا؟ پلو؟ کباب؟ گفت فلافل چیه؟!

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

شماره 1 یا همان قسمت اول

جمعه 23 فروردین ژاکلین اومد خونه ی ما. ژاکلین دختر 25 ساله ی یکی از دوستان دوست ماست. مادر ژاکلین یک ارمنی ایرانیه و پدرش یک دیپلمات انگلیسی. پدر و مادر ژاکلین دقیقا توی روزهای انقلاب ، توی خیابون انقلاب فعلی با هم آشنا شده بودن. مادر ژاکلین که از کلاس انگلیسی برمی گشته، توی خیابون انقلاب و روبروی کتابفروشی انتشارات زمان، یک پسر بور رو می بینه که با دقت به ویترین زل زده و سعی می کنه عنوان کتابها رو بلند برای خودش بخونه اون هم با کلی غلط غولوط. مادر ژاکلین می ره جلو و سعی می کنه اشتباهات اون رو تصحیح کنه. همونجاست که یک آشنایی کوچولو مابین اونها به وجود میاد و کم کم روابطشون گسترده می شه. اونها تا سال 59 با هم دوست بودن و دقیقا شهریور 59 با هم ازدواج می کنن. بعد از ازدواجشون هم چون اوضاع ایران خیلی مساعد نبود (شهریور 59 جنگ شروع شد) اونا زندگیشونو جمع می کنن و میرن انگلیس و پیش خانواده ی پدر ژاکلین زندگی می کنن. جون سال 1983 ژاکلین به دنیا میاد. عین تمام همسن و سالهاش توی همون زمان و در همون مکان، بزرگ می شه. تا وقت 20 سالگی ش که تصمیم می گیره به ایران برگرده. وقت ورود به ایران، توی همون فرودگاه به طرز عجیبی شاعر می شه. اون هم با لغات فارسی اصیل ( مادرش بهش فارسی یاد داده بود. اما نه در حدی که اون بتونه کلمات فاخر رو توی اشعارش استفاده کنه) خودش می گه وقتی مامور بازرسی گذرنامه داشته قیافه شو با عکسش تطبیق می داده، احساس می کرده کلمات دارن از توی وجودش می جوشن و میان بالا. البته من خیلی نفهمیدم منظورشو. ازش هم خواستم یک کمی برام توضیح بده. اما خودش می گفت از هیچ جمله ی دیگه ای برای توصیف حالش نمی تونه استفاده کنه. میگه همون موقع که از فرودگاه اومده بیرون و ماشینهای زردرنگ تاکسی فرودگاه رو دیده، از شدت ذوق نمی تونسته ساکت بمونه و شعر ای ایران رو بلند بلند می خونه. اینقدر این کارش عجیب بوده که خیلی از مردم ایستاده بودن و تماشا می کردنش. اینقدر اون موقع توی عوالم خودش بوده که اصلا نمی فهمه کی سوار یکی از اون ماشین زرد رنگها می شه و جلوی هتل لاله پیاده می شه. وقتی به خودش میاد که روبروی در هتل ایستاده بوده با یک چمدون امیننت آبی رنگ و یک تاکسی گاز می داده و دور می شده. اینقدر این اتفاق ها رو بامزه تعریف می کنه که تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که هرهر بخندم. اون هم بدون اینکه حتی لبخند بزنه با چشمای گشاد شده از حیرت اینا رو برام تعریف می کنه. بعدش هم که می ره توی هتل و اولین کاری که بعد از لباس عوض کردن انجام می ده، اینه که بدو بره توی رستوران و چلوکباب کوبیده سفارش بده. با چنان عشقی از اولین چلوکباب خوردنش تعریف می کرد که مامان با اینکه کلی غذا درست کرده بود، زنگ زد رستوران صفا و چلوکباب سفارش داد. بعدش هم یک تقویم از هتل خرید و راه افتاد توی شهر. اولین تاکسی هم که سوار شد، چنان کلاه گشادی روی سرش کشیده شد که من از حیرت ساکت شدم. از دم هتل لاله تا خیابون انقلاب 20 هزار تومن ازش گرفته بود! خلاصه، اولین جایی که می ره همون انتشارات زمان بوده. از اتفاق وقتی جلوی در مغازه رسید، یک پسر مو بور رو می بینه که خم شده و داره عنوان کتابها رو می خونه. خودش می گه توی اون لحظه قلبش شروع می کنه به محکم زده. انگار که زمان به عقب برگشته باشه. می ره جلو و سعی میکنه بفهمه پسر دقیقا داره چه می کنه.